تازه ورق خورده بود تا شب
نه پروای خواهشی و نه هاله ی شبنمی
بر پوست تنت وقتی که جامه ی شبانه بر تن داری
و می خوانی
نه جامه ام هست و نه بالا پوش ململی
تنها به یادم مانده ست که شب شانه ها ی عریانم را می بویید
شب از میان هاله و شبنم می گذرد ما از میان شب
به رازی گذاشتیم و آفتاب پشت پنجره همهمه دارد
و دره از میان مه و سم کوبه های تپش می گذرد
و با او می ماند
خارایی اگر پیش پای تو شکست و سایه ساری شد
تنها برای خواندن نام تو بود به عریانی
و آینه ی خالی در نگاهی می گردد
و در نگاهی خالی می ماند


No comments:
Post a Comment