Saturday, August 24, 2013

*VISIONS-13

و سایه های خورشید در آینه ی نگاه تو 
تازه ورق خورده بود تا شب 
نه پروای خواهشی و نه هاله ی شبنمی 
بر پوست تنت وقتی که جامه ی شبانه بر تن داری 
و می خوانی 
نه جامه ام هست و نه بالا پوش ململی 
تنها به یادم  مانده ست که شب شانه ها ی عریانم را می بویید 
شب از میان هاله و شبنم می گذرد ما از میان شب 
به رازی گذاشتیم و آفتاب پشت پنجره همهمه دارد 
و دره از میان مه و سم کوبه های تپش می گذرد 
و با او می ماند 
خارایی اگر پیش پای تو شکست و سایه ساری شد 
تنها برای خواندن نام تو بود به عریانی 
و آینه ی خالی در نگاهی می گردد 
و در نگاهی خالی می ماند 

No comments:

Post a Comment