تا ری به خنکای چشمه می نوازد
غلغله یی بر آب می دود و جاری
بر آسمان بر آبی ی جاری بر آتشفشان می تازد آتشی
بوی بهار از نرما ی بهار نارنج می تراود
نارنجی ی نارنجستان می شود
والایی ی باغ را کجا هاله ی توفانی ت می رقصد
این را از سرود والایی زمزمه کردم و
آینه ی خالی در جانب های نگاه می گرید
و در نگاهی خالی می ماند
خارای خلوتی ست پشت پلک های بی هنگام تو
پیش از رویا کردن
بوسه که می کشم جایی نمی ماند تنها هراس فاصله
می آید در هر کشیده گی
و چشم انداز را وسمه ی بی رنگ و حال
خالی می دارد


No comments:
Post a Comment